ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شفق زندگی مامان وبابا

این روزهای ما

این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود فرصت نبود سری به اینجا بزنم اوایل تابستون بعد ازمدتها بالاخره امام رضا مارو طلبید وتونستیم به زیارتش بریم شما سفر دومت بود چند تا ماشین بودیم وکلی بچه که به شما خیلی خوش گذشت  با یکی از بچه ها اصلا جور نمیشدی اون هم خیلی دنبالت بود اخرش اومد پیش منو بابایی شکایت که چرا ریحانه باهام قهره هرچی هم بهت میگفتیم بدتر میکردی اخرش که مهدی یه اسباب باز ی خرید خودت رفتی جلو بهش گفتی سید مهدی بیا با هم آشتی کنیم ما بماند که این اقامهدی چند تا نقاشی هم کشید به من داد تا برات قاب بکشم دیگه هرکی میاومد یه چیزی به ما میگفت در کل خیلی خوش گذشت حرم که شلوغ بود اما خداروشکر تونستم زیارت کنم . چند وقت بعد هم به ییلاق ...
25 تير 1392

عیدانه

سال 91 با تموم خوشیهاوناخوشیهاش تموم شد وسال92شروع شد این عید سومین عیدی بود که شما به جمع دونفره مااضافه شدی اززمان سال تحویل برات بگم که تا آخرین لحظه منو بابایی کار داشتیم بعد ک منوشما سفره هفت سین گذاشتیم کنار سفره هفت سین لحظه سال تحویل دلم گرفت بخاطر همه چیزهای خوبی که خدابهم داده بود شکرش کردم چیز زیادی هم ازش نمیخواستم جز اونی که خودش بهتر میدونه ومطمئن هستم که هر وقت که صلاح بدونه بهم میده امسال برخلاف سالهای گذشته کل عید تعطیل بودم کلی باهم خوش گذروندیم در کل خوب بود یه بار هم با عمو احمداینا به شهر بازی رفتیم وسوار تابهای بزرگ شدیم من که خیلی ترسیدم اونقدر شیرین زبون شدی که میخوام درسته قورتت بدم خیلی حرفها دارم که ازت بگ...
25 تير 1392
1